شهیدان را به نوری ناب شوئیم
درون چشمه ی مهتاب شوئیم
شهیدان همچو اب چشمه پاکند
شگفتا اب را با اب شوئیم
شهیدان را به نوری ناب شوئیم
درون چشمه ی مهتاب شوئیم
شهیدان همچو اب چشمه پاکند
شگفتا اب را با اب شوئیم
در سینه ماسوز نهانی از اوست
از مال جهان هیچ نداریم اما
داریم حسینی که جهانی از اوست
روز هجران و شب فرقت یار اخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار اخر شد
ان همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار اخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل
نخوت باد دی و شوکت خار اخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب
گو برون ای که کار شب تار اخر شد
ان پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه ی گیسوی نگار اخر شد
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز
قصه ی غصه که در دولت یار اخر شد
ساقیا لطف نمودی ، قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار اخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی"حافظ" را
شکر کان محنت بی حد و شمار اخر شد
"حافظ"
قال الرضا(ع):
" همه ما (اهل بیت ) کشتی نجات هستیم، ولی کشتی نجات حسین (ع) وسیع تر و در تلاطم امواج سریع تر است."
![]()
امام علی (ع):
"هرگاه عقل کامل گردد ،سخن اندک شود".
نهج البلاغه-- حکمت 71
ومن ظلم عباد الله کان الله خصمه دون عباده
کسی که به بندگان خدا ستم کند، علاوه بر بندگان، خدا نیز با او دشمن است.
(از فرما ن حضرت علی (ع) به مالک اشتر)
عجب کیمیایی ولای حسین است
خوشا ان دلی کاشنای حسین است
مسلم بدان میزبان است زهرا
به هر جا که بزم عزای حسین است
بهشت است مزد عزاداری او
بر این وعده ضامن ، خدای حسین است
چو گنج از چه به خاک سیه نهان شده

هر گز کسی نظیر تو پیدا نمی شود
همتا کسی به عصمت کبری نمی شود
ای کوثری که خیر کثیر از وجود توست
اسلام، جز به فیض تو احیا نمی شود
هر چند دختران دگر داشت مصطفی
هر دختری که "ام ابیها" نمی شود
بعد از تو ای شکوفه زیبای احمدی
لبهای من به خنده دگر وا نمی شود
چون خواستم که دفن کنم پیکر تو را
دیدم بدون یاری طاها نمی شود
دادم تو را به دست نبی چون که هیچ کس
بر دفن جان خویش مهیا نمی شود
خواهم کنار قبر تو ،نالم شبانه روز
اما به پیش دیده ی اعدا نمی شود
اید به گوشم از در و دیوار ،ناله ات
یکدم خموش ،نغمه ی غم ها نمی شود
گریم نهان،به یاد تو زهرا،تمام عمر
داغ تو اتشی است که اطفا نمی شود
جز در ظهور حضرت مهدی (عج) منتقم
راز نهان قبر تو افشا نمی شود
"حسان"
چو گنج از چه به خاک سیه نهان شده ای
گل همیشه بهارم چرا خزان شده ای
تو زهره ی فلکی،زیر خاک جای تونیست
بر ار سر زلحد،خشت متکای تو نیست
مرا ببر که مقامات عالیت بینم
چگونه خانه روم جای خالیت بینم
گرفته ار چه تو را خاک تیره در اغوش
تو ای چراغ نبوت چرا شدی خاموش
ز چیست گشته تو را خاک تیره منزلگاه
مرا برای چه بنشانده ای بخاک سیاه
ز جای خیز که با هم همی شبانه رویم
مرا ز داغ مکش، خیز تا خانه رویم
که طفلهای یتیم تو بی قرار تو اند
دو چشم من، حسنینت در انتظار تو اند
پس از تو عزت من شد تمام یا زهرا
دگر به من نکند کس سلام یا زهرا
(فصیح الزمان)
گل بر من و جوانی من گریه می کند
بلبل به نغمه خوانی من گریه می کند
دیگر حسین را نتوانم بغل کنم
این گل به باغبانی من گریه می کند
از درد شانه، شانه نشد موی زینبم
او هم به نا توانی من گریه می کند
در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری به این جوانی من گریه می کند
ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم
محتاج عطا و کرم فاطمه ایم
یک عمر چو شمع گر بسوزیم، کم است
دلسوخته ی عمر کم فاطمه ایم
علی شهاب ثاقب و منم فروغ زهروی
به اوج عصمت و حیا به هر زمان منورم
نبی چو گفت بر ملا ، اگر نبود مرتضی
ز اولین و اخرین ،کسی نبود همسرم
رسول خدا (ص) تا مرا دید لبخندی زد و فرمود:" ای علی!گویا قصد بیان مطلبی داری ولی از اظهار ان شرم می کنی؟" گفتم:" ای رسول خدا! من پسر عموی شما و از میان مردان اولین کسی هستم که به نبوت شما و دین اسلام ایمان اورده است و شما از مجاهدتهایی که برای پیشرفت اسلام داشته ام اطلاع کامل دارید،حال نزد شما امده ام تا تقاضا کنم مرا به همسری زهرا مفتخر نمایید."
پیامبر فرمود:" ای علی ! قبل از تو نیز مردان دیگری چنین خواسته ای داشته اند ولی هرگاه تقاضای انها را با فاطمه در میان گذاشته ام ، در چهره ی او علامت عدم رضایت را مشاهده می کردم،حال نیز اندکی صبر کن تا نظر فاطمه را در این باره جویا شوم."
پس چون رسول گرامی (ص) نزد فاطمه (س) رفت ، او برخاست و عبا و کفش پدرش را گرفت و برای او اب اورد تا وضو بگیرد و پاهایش را بشوید. رسول گرامی (ٌ) فاطمه (س) را در مقابل خود نشانید و فرمود:" دخترم! تو مراتب خویشی علی بن ابیطالب را با ما می شناسی و فضل و برتری او را بر دیگران می دانی و چگونگی اسلام و ایمان او را نیک می دانی و نیز اگاهی که من از خدای خود خواسته ام که تو را برای بهترین و محبوبترین بندگانش تز ویج کند، هم اکنون او درباره ازدواج با تو گفتگویی با من داشت، نظر تو درباره این موضوع چیست؟"
حضرت زهرا(س) چون این سخنان را شنید از حیا و خجالت سکوت کرد و از شرم سر به زیر انداخت . در این حال رسول خدا (ص) برخاست در حالیکه زیر لب زمزمه می کرد:" الله اکبر، سکوتها رضاها."
"خدا بزرگ است، همانا سکوت او نشانه رضایت اوست."
در این حال جبرئیل امین بر رسول خدا (ص) فرود امد و گفت: ای محمد! خداوند تو را سلام می رساند و می فرماید:" ما در اسمانها نور را به نور تزویج کردیم تو نیز در زمین ، زهرا را به ازدواج علی در اور که همانا خداوند از این وصلت خشنود است و ان دو نیز شایسته ی یکدیگر می باشند."
هنگامی که حضرت فاطمه زهرا(س) به سن بلوغ رسید خواستگاران بسیاری از شخصیت های ان عصر ، حضرت زهرا (س) را برای همسری خود، از پیامبر (ص) خواستگاری کردند.
اولین کسی که از فاطمه(س) خواستگاری کرد ابوبکر بود که 53 سال داشت. او نزد رسول خدا (ص) امد و درباره سابقه خود در اسلام و خدماتش به پیامبر (ص) سخن گفت و از ان حضرت خواست تا فاطمه را به ازدواج او دراورد.
رسول خدا(ص) فرمود :ای ابوبکر! اختیار فاطمه با خداوند است و تا کنون در رابطه با او دستوری به من نرسیده است .
ابوبکر که از پاسخ منفی رسول خدا (ص) اندوهناک شده بود نزد عمر ابن خطاب امد و داستان را برای او نقل کرد. عمر ابن خطاب چون سخنان ابوبکر را شنید تصمیم گرفت از فاطمه خواستگاری کند،لذا نزد رسول خدا(ص) امد اما او نیز با همان جواب مواجه شد ،لذا با شرمساری و سر افکندگی باز گشت.
ابوبکر و عمر پس از انکه افتخار ازدواج با فاطمه (س) نا امید شدند،نزد ثروتمند ترین مرد قریش یعنی"عبد الرحمن بن عوف" که در ان هنگام 46 سال داشت رفتند و به او گفتند : تو ، هم موقعیت اجتماعی داری و هم ثروت فراوان، پس اگر به خواستگاری دختر پیامبر خدا(ص) بروی و بتوانی نظر ان حضرت را درباره ازدواج با دخترش جلب نمائی،هم موقعیت اجتماعی تو بالا تر می رود و هم فرصت بهتری پیدا می کنی تا ثروت بیشتری بدست اوری.
عبد الرحمن ابن عوف نزد پیامبر اکرم(ص) رفت و عثمان بن عفان نیز که از جریان مطلع شده بود هم با او همراه گردید.
عبد الرحمن به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا! اجازه بدهید تا با دخترتان فاطمه (س) ازدواج کنم، همانا مهریه سنگینی برای او در نظر گرفته ام،و ان صد شتر گرانقیمت است که محمل و زین همه ی انها از گرانبها ترین جنس می باشد،و 10000 دینار طلا نیز به او خواهم پرداخت.
در این حال عثمان جلوتر امد و خطاب به رسول خدا (ص) گفت: ای پیامبر ! من هم این چیز ها را می پردازم، در حالی که اسلام اوردن من قبل از عبد الرحمن بوده است.
رسول خدا(ص) با شنیدن پیشنهاد ان دو غضبناک و خشمگین شد زیرا بنظر می رسید که انها برای تجارت و خرید و فروش و کسب مقامات دنیوی امده اند نه خواستگاری،لذا دست خود را به طرف زمین دراز کرد و مشتی سنگریزه برداشت و به اسمان پرتاب کرد ، سنگریزه ها در اسمان تبدیل به جواهر شدند و بر زمین ریختند. رسول خدا (ص) خطاب به انها فرمود:" ایا نمی دانید که اگر محمد خوسشبختی را در مال دنیا می دانست هر اینه می توانست ثروتمند ترین مردمان در زمین باشد؟ ایا فکر کرده اید که ازدواج ، خرید و فروش کالاست که هر چه قیمت انرا بالا برید میل به فروش ان بیشتر شود؟ " انگاه روی برگرداند و بدینوسیله انان را رد کرد.(1)
-------------------------------
سن نسائی ، ابو عبد الرحمن نسائی،ج 6،ص 62_فضائل الصحابه، احمد بن حنبل،ج 2،ص 614
رسول گرامی (ص) فرمود:"فاطمه همسر علی بن ابیطالب است و باید علی در این خصوص اجازه دهد."
انان چون این جواب را شنیدند از رسول خدا (ص) خواستند تا رضایت علی (ع) را در این باره جلب نماید.
زنان ثروتمند یهودی برای شرکت در ان مجلس هر چه زر و زیور و جواهرات و لباسهای فاخر داشتند در بر کرده بودند و گمان می کردند که فاطمه (س) با همان لباسهای معمولی و ساده در عروسی حاضر خواهد شد و انان می توانند ان حضرت را مورد توهین و تحقیر قرار دهند.
چون موعد عروسی فرا رسید،جبرئیل امین فرود امد و لباسی زیبا و زیور هایی بی مانند از بهشت برای حضرت
زهرا(س) هدیه اورد.
هنگامی که ان حضرت ان لباس ها و زینت های بی نظیر را پوشید و وارد مجلس شد ناگاه همه زنان از مشاهده ان همه زیبایی و رنگ و بوی خوش غرق در حیرت و تعجب شدند،به طوری که در مقابل ان حضرت به خاک افتادند و بسیاری از انها به سبب مشاهده ان شکوه و جلال اسمانی به دین اسلام گرویدند.
دنیا چو قطره ای و دریا زهرا
کی فرصت جلوه دارد اینجا زهرا
قدرش بود امروز نهان چون دیروز
هنگامه کند ولیک فردا زهرا
خالق چو کتاب خلقت انشا فرمود
عالم چو الفبا شد و معنا زهرا
احمد که خدا گفت به مدحش "لولاک"
کی می شدی افریده لولا زهرا
طاها و علی دو بیکران دریایند
و ان برزخ ما بین دو دریا زهرا
در ال کسا محور شخصیت هاست
ما بین "اب و بعل و بنیها" زهرا
سر سلسله ی نسل پیمبر، کوثر
سر چشمه نور چشم طاها زهرا
تنها نه همین مادر سبطین است او
فرمود نبی:ام ابیها زهرا
ان پایه که دیروز پیمبر بنهاد
امروز نگه داشته بر پا زهرا
از احمد و مرتضی چه باقی ماند
از مجمعشان شود چو منها زهرا
حرمت بنگر که در صفوف محشر
یک زن نبود سوار الا زهرا
هنگام شفاعت چو رسد روز جزا
کافی است برای شیعه تنها زهرا
حیف است حسانا که در اتش سوزد
ان شیعه که ورد اوست ،زهرا،زهرا
"حسان"
حضرت فاطمه زهرا(س)
نام: فاطمه(س)
لقب: زهرا، زهره، طاهره، راضیه ، مرضیه، انسیه ، حوریه، محدثه
کنیه: ام الحسنین، ام ابیها، ام الائمه
پدر: حضرت محمد مصطفی(ص)
مادر :خدیجه کبری(س)
زمان و محل تولد: سحرگاه جمعه،20 جمادی الثانی سال 5 بعثت در مکه مکرمه
نام همسر: حضرت امیر مومنان علی(ع)
زمان ازدواج: اول ذی الحجه سال دوم هجری
نام فرزندان: امام حسن (ع) ، امام حسین (ع) ،زینب کبری(س) ، ام کلثوم(س) و محسن (ع)
زمان و محل شهادت : ما بین نماز مغرب و عشا در 15 یا 13 جمادی الاولی یا 3 جمادی الثانی سال 1 هجری در مدینه
مدت عمر : 18 سال
مرقد مطهر: نا معلوم( بنا به وصیت ان حضرت)
هرگاه رسول خدا(ص) قصد مسافرت می کرد، اخرین کسی را که وداع می نمود فاطمه زهرا (س) بود و نیز چون از سفری باز می گشت نخست به دیدار ان حضرت می رفت و مدتی طولانی نزد او توقف می کرد.
در یکی از سفرها که رسول اکرم (ص) از مدینه خارج شده بود حضرت فاطمه (س) دو خلخال از نقره، یک گردنبند ، دو گوشواره و پرده ای خریداری نمود تا در باز گشت پدر و شوهرش از سفر ،منزل تنوعی یافته باشد.
هنگامی که پیامبر (ص) از مسافرت بر گشت مثل همیشه نخست به منزل حضرت زهرا(س) رفت ولی هنوز مدت زیادی سپری نشده بود که از جا برخاست و در حالی که اثار غضب در چهره ایشان کاملا مشهود بود از منزل خارج گشت و در همان حال به مسجد رفت و کنار منبر نشست.
حضرت فاطمه (س) به زیرکی دریافت که خشم و غضب رسول خدا (ص) به سبب مشاهده زیور الات و ان پرده بوده است،لذا به سرعت انها را جمع اوری نمود و به حضورپدرش فرستاد،و پیغام فرستاد که انها را در راه خدا به مصرف برساند.
چون رسول گرامی(ص) این عمل فرزندش را مشاهده نمود بسیار مسرور گشت و سه مرتبه فرمود:"پدرش به فدایش باد"
و فرمود:" دنیا در نزد محمد و ال محمد ارزشی ندارد،چرا که اگر دنیا به اندازه بال پشه ای ارزش می داشت، خداوند ذره ای از ان را نصیب کافر نمی نمود" انگاه برخاست و نزد دخترش فاطمه (س) رفت.
---------------------------
مسند،احمد ابن حنبل،ج 5 ،ص 275،_بحار الانوار،ج 43،ص 86